تبليغاتX
بهشت پنهانم من

آرامش مهربانی وعشق ارزانی شماباد

سلام مهربان من

بامن غریب نشو

شهر را مه غريبي فرا گرفته است

ديگر خبري از سكوت نيست... سكوت شده كالاي ناياب تمام كوچه‌ها و خيابانهاي اين شهر... عربده‌ي آزادانه و بي‌پرواي مستان،... ناسزا،.. قمه،.. مرگ و اضطراب،.. خالي سكوت اين شهر را بيرحمانه پر كرده است. . گدايان و ديوانگان كم مانده ديوارهاي خانه‌ها را هم بسايند و ببرند و جاي نان بخورند..

و سيب زميني اين نماد نمادين اقتصاد با ما چه خواهد كرد؟

و ديگر تمام شد شبهايي كه در آرامش خرمالويي آن، عاشقانه‌هايت را قدم بزني و تهي شوي از روزمرگي، از پليدي...

عده‌اي اسير نان، عده‌اي اسير نام.

و (نان) با خودكفايي رابطه‌ي معكوس پيدا مي‌كند در اين شهر. و (نان) تمامي نيروهاي آدمي را (مغلوب) مي‌كند و(تنفس) اين هواي محبوس، قفس را در من فرو مي‌برد و من پر مي‌شوم از تعفن زندان، نياز رهايي.

و نان با خودكفايي رابطه‌ي معكوس پيدا مي‌كند در اين شهر.

كودكان درنقاشيهايشان درخت و سبزه و گل كم مي كشند، پروانه نمي‌كشند، پروانه نمي‌بينند كه بكشند. ماشين پليس مي‌كشند و مداد رنگيهاي قرمزشان زود تمام مي‌شود. و ما سپاس به جا مي‌آوريم از امنيت. امنيتي كه نمي‌دانيم زير كدام سنگ اين شهر از فرط خستگي خوابش برده و يا شايد مرده.

و من از فرط غصه، تنهايي خويش را در آغوش مي‌كشم و آفتاب به من مي‌نگرد از آن بالا، از پشت (ابرهاي تيره‌ي مسموم)..من به فردای بهشت پناهنم ایمان دارم...باعشق و سپاس از حوصله شما.

نوشته شده توسط بهنام بهشتی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •