آرامش مهربانی وعشق ارزانی شماباد
سلام مهربان من
بامن غریب نشو
شهر را مه غريبي فرا گرفته است
ديگر خبري از سكوت نيست... سكوت شده كالاي ناياب تمام كوچهها و خيابانهاي اين شهر... عربدهي آزادانه و بيپرواي مستان،... ناسزا،.. قمه،.. مرگ و اضطراب،.. خالي سكوت اين شهر را بيرحمانه پر كرده است. . گدايان و ديوانگان كم مانده ديوارهاي خانهها را هم بسايند و ببرند و جاي نان بخورند..
و سيب زميني اين نماد نمادين اقتصاد با ما چه خواهد كرد؟
و ديگر تمام شد شبهايي كه در آرامش خرمالويي آن، عاشقانههايت را قدم بزني و تهي شوي از روزمرگي، از پليدي...
عدهاي اسير نان، عدهاي اسير نام.
و (نان) با خودكفايي رابطهي معكوس پيدا ميكند در اين شهر. و (نان) تمامي نيروهاي آدمي را (مغلوب) ميكند و(تنفس) اين هواي محبوس، قفس را در من فرو ميبرد و من پر ميشوم از تعفن زندان، نياز رهايي.
و نان با خودكفايي رابطهي معكوس پيدا ميكند در اين شهر.
كودكان درنقاشيهايشان درخت و سبزه و گل كم مي كشند، پروانه نميكشند، پروانه نميبينند كه بكشند. ماشين پليس ميكشند و مداد رنگيهاي قرمزشان زود تمام ميشود. و ما سپاس به جا ميآوريم از امنيت. امنيتي كه نميدانيم زير كدام سنگ اين شهر از فرط خستگي خوابش برده و يا شايد مرده.
و من از فرط غصه، تنهايي خويش را در آغوش ميكشم و آفتاب به من مينگرد از آن بالا، از پشت (ابرهاي تيرهي مسموم)..من به فردای بهشت پناهنم ایمان دارم...باعشق و سپاس از حوصله شما.

